.
تبليغاتX
عشق محبت دوستی

عشق محبت دوستی
 
لینک دوستان
امانت خدا بر زمين مانده بود . آدميان مي گذشتند بي هيچ باري بر شانه هايشان . خدا پيامبري فرستاد تا به يادشان بياورد قول نخستين و بيعت اولين را . پيامبر گفت اي آدميان ... اي آدميان اين امانت از آن شماست . بر دوشش كشيد .

اين همان است كه زمين و آسمان را توان بردوشكشيدنش نيست . پس به ياد آوريد انسان راو دشواري اش را .

اما كسي را به ياد نياورد . پيامبر گفت : عشق استو عشق است كه بر زمين مانده است . مجال اندك است و فرصت كوتاه . شتاب كنيد و گرنه نوبت عاشقي مي گذرد . اما كسي به عشق نينديشد . 

پيامبر گفت : آنه نامش زندگي است نه خيال است و نه بازي . امتحان است .

و تنها پاسخ به آزمون زندگي زيستن است ... زيستن اما كسي آزمون زندگي را پاسخ نداد. و در اين ميان كودكي كه تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندي پيامبر را پاسخ گفت . زيرا پيمانش را با خدا به ياد مي آورد آنگاه خدا گفت :   به پاسخ لبخند كودكي جهان را ادامه مي دهيم .

درودي به زيبايي نام اهورا و گرمي آتش زرتشت ؛ به بزرگي نام ايران و زريني تاريخ ماد و اشكانيان ، به درخشش ماني پيامبر و آزادگي نزاد آريا، به مهرباني ميترا و پاكي آناهيتا ،تقديم به شما كه از تبار كوروش بزرگي عيد باستاني جمشيد مبارك . (نوروز باستاني به همه دوستان عزيزم مبارك )

[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 23:45 ] [ حامد ]
درود به همه دوستای خوب و مهربونم . امیدوارم خوب باشید . این سوال چند وقتی که من با خودم خیلی کلنجار میرم و همیشه از خودم سوال می کنم و دوست دارم از شما دوستای خوبم که اولین چیزی که به ذهنتون رسید بازگو کنید . ممنونم از همه شما دوستای گلم .

خدا وجود داره یا نه ؟

نکته : من نه کافرم ، نه مشرک فقط این یه سواله برای کسی سوء تفاهم نشه بازم ممنونم .

[ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 22:2 ] [ حامد ]
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی می برد . تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت من تمام اجزای ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر می کنم . در حقیقت من ان را زنده می کنم حال چطور در آمد سالانه من یک صدم شما نیست ؟ جراح نگاهی به تعمیر کار انداخت و گفت : اگر می خواهی در آمدت برابر در آمد من شود این بار سعی کن زمانی که موتور در حال حرکت است آن را تعمیر کن.

کوروش : برای من که جهان را به جانب مهر فراخوانده ام . چوپان به کوه زنان به جالیز پیر به خانه پیشه ور به شهر یکیست همه خان و مان منند . این منم پیشوای خرد و جز آزادی آواز دیگری نخواهم آموخت .

[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 21:47 ] [ حامد ]
دو قطره اب که به هم نزذیک شوند تشکیل یک قطره ی بزرگتر میدهند اما دو تیکه سنگ با هم هیجگاه یکی نمیشوند بس هرچی سختر و قالبی تر باشه  فهم دیگران برایمان مشکلتر و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان کاهش مییابد....

اب در عین نرمی و لظافت در مقایسه با سنگ به مراتب سرسختر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است سنگ بشت اولین مانع جدی می ایستد .

اما اب راه خود را به سمت دریا مییابد .در زندگی معنای واقعی سرسختی استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد .گاهی لازم است کوتاه بیایی....

گاهی نمیتوان بخشید وگذشت اما میتوان چشمان خود را بست وعبور کرد .گاهی مجبور میشوی نادیده یگیری .گاهی نگاهت را به سمت دیگری بدوز تا نبینی .

ولی با آگاهی و شناخت و آنگاه بخشیدن را خواهی اموخت

[ چهارشنبه 7 دی1390 ] [ 22:22 ] [ حامد ]
میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببرد چون از شهر دور شدند ماری دیگر بر سر راه آنها سبز شد و بدین طریق میترادات از مهلکه گریخت به سوی شهر خویش باز گشت مردم شادی می کردند و نوازندگان می نواختند او هم شاد شد اما همه چیز برایش غریبه و نا آشنا بود چون بر لب جوی آبی نشست موهای خویش را خاکستری دید زنی کامل در آب دیده می شد از ترس از خواب پرید و ساعتها بر خود لرزید . میترادات در آن هنگام تنها 14 سال داشت . چند سال گذشت در پایان جنگ ایران سلوکیان (جانشینان اسکندر) فرمانروای آنها اسیر شده و به ایران آوردنش .

آن شب در زیر نور مهتاب مهرداد به دخترش میترادات گفت ای عزیزتر از جان می خواهم همسر دمتریوس فرمانروای اسیر شده سلوکیان شوی . رایزاننم می گویند اگر دمتریوس را عزیز داریم در آینده او دودمان سلوکیان را تضعیف خواهد کرد و در نهایت ما می توانیم برای همیشه آنها را نابود کنیم و تو می دانی آنها چقدر از ایرانیان را کشته اند آیا قبول می کنی همسر او شوی ؟ دختر به پدر نگاهی کرد و خوابش را بیاد آورد .
در دل گفت آه ای پدر ، آه ای پدر من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم کی باز خواهم گشت زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفید شده اما بخاطر ایران و شادی مردمم خواهم رفت .

سرش را پایین انداخت و گفت پدر هر چه شما تصمیم بگیرید همان می کنم پادشاه ایران دخترش را در آغوش گرفته موی سر او را بوسید و گفت دخترم می دانی که چقدر دوستت دارم .
میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست اما صدای شادی ایرانیان آرام ش می کرد همچون آرامش آغوش پدر ، و آرام گریست .
اندیشمند میهن دوست کشورمان ارد بزرگ می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
سالها گذشت میترادات که به ایران باز گشت همه چیز همانگونه بود که در خواب دیده بود بر لب همان جوی آب نشست خود را در آن دید اشکهایش با آب جوی در هم آمیخت و طعم میهن پرستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت

دختری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است.
دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید. کورش به او گفت اگر عاشق بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی.


 



 

[ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 0:21 ] [ حامد ]
گلنار گلنار کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار 
گلنار گلنار کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار
گلنار گلنار دمی اولین شب آشنایی و عشقمان بیاد آر
گلنار گلنار در آن شب تو بودی عیش و عشرت و آرزوی بسیار
چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای گل نصیب از گردون که شد ناکامی نصیبم گلنار
بود مرا در دل شب تار آرزوی دیدار 
تا به کی پریشان تا به کی گرفتار
یا مده مرا وعده وفا راز خود نگه دار
یا بروی من خنده ها بزن قلب من بدست آر
چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای گل نصیب از گردون که شد ناکامی نصیبم گلنار
نشدی عاشق نشدی عاشق ز کجا دانی چه کشد هرشب دل من گلنار
لب خود بگشا لب خود بگشا به سخن گلنار دل تنگم را مشکن گلنار

این شعر هم اهنگش خیلی زیباست . هم خود شعر برای من که خیلی خاطره ست .

 

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 0:12 ] [ حامد ]
ای دوست قبولم کن وجانم بستان

مستم کن  وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرارگیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی ازآنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

بازآ که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتراست

وز من دل بی رحم تو بی زارتراست

بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

برمن دروصل بسته می دارد دوست

دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست

زین پس من و دل شکستگی بردراو

چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

خود ممکن آن نیست که بر دادم دل

آن به که بر سودای توبسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چی می دارم دل

درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است

هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم ودوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمانم است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه کز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی

وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم برآن فغانم می سوخت

خامش کردم چون خامشانم می سوخت

از جمله کرانها برون کرد مرا

رفتم به میانی، در میانم می سوخت

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صد هزار درمان ندهم

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پاي بر بند چه سود

من ذره وخورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم

من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار

این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می ریزد

خون است بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل  قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که زهجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورا زمانه می بس باشد

هرگوش تو را ترانه می بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل ودیده ماست

جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم

اندر دل بی وفا غم وماتم باد

آن را که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جزغم ، که هزار آفرین برغم باد

[ جمعه 1 مهر1390 ] [ 15:44 ] [ حامد ]
سلامی به گرمی طلوع خورشید در ناکجا آباد      سلامی به گرمی تنهای ادمای تنها 

در تنهایی که با خود بودم شاید تنها کسم خدا بود

در لحظه ای که احساس بی کس بودن به من دست داد خدا بود مونس تنهایم

در این دنیای که همه کس تنها هستند من به دنبال کسی بودم که شاید بشه

بعد از خدا مونس تنهاییم               شاید پیدا کنم نیمه گمشده ام را در این دنیایی پر از هیاهو

امد کسی در تنهاییم که منو رهایی داد ازاین بی کسی ها        از این دنیا تنهایی ها

بعد از خدا شد مونسم   لطفی که کرد خداوند به من سپاسگزارم از این خدای مهربان .

امیدوارم لیاقتش داشته باشم .

نکته : شرمندههمه دوستان که دیر به وبلاگ ها دیر سرزدم . شرمندم ایشالا جبران کنم .

نکته مهم : این متن تقدیم به مخاطب خاص امیدوارم لیاقتت داشته باشم.    

[ یکشنبه 6 شهریور1390 ] [ 0:22 ] [ حامد ]

اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…

اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا بود.

نکته : ۱۶ مرداد برابر است با تولد وبلاگم خیلی خوشحالم که ۴ سال دارم ادامه میدم و خیلی دوستای خوب پیدا کردم ممنونم از تمام دوستان که همیشه همراهیم کردند و تنهام نزاشتند .

 

[ شنبه 1 مرداد1390 ] [ 23:6 ] [ حامد ]

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…

اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند.

اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

…..

اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم

[ چهارشنبه 1 تیر1390 ] [ 18:9 ] [ حامد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من حامد 24 سالمه امیدوارم از وبلاگ خوشتون امده باشه وساعات خوبی داشته باشید.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم .

من یک پرسپولیسی دو آتیش هستم و خواننده محبوبم منصور بازیگر مورد علاقه من استاد پرویز

پرستویی . سه چیز را برایت ارزومندم 1. خوب بودن را 2 . خوب دیدن را 3. خوب ماندن را
امکانات وب