.
|
عشق محبت دوستی | ||
|
کم کم یاد خواهیم گرفت : تفاوت ظریفِ میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردنِ یک روح را ! اینکه عشق ، تکیه کردن نیست. و رفاقت، اطمینانِ خاطر ! و یاد میگیریم که بوسهها، قرارداد نیستند، و هدیهها، معنیِ عهد و پیمان نمیدهند. کم کم یاد میگیریم : که حتی نورِ خورشید هم میسوزاند ، اگر زیاد آفتاب بگیری! باید باغِ خودت را پرورش دهی، به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی! که محکم باشی، پای هر خداحافظی. یاد میگیری که خیلی میارزی ..!!! روز مادر تهنیت و شادباش به همه مادران عزیز . [ سه شنبه 10 اردیبهشت1392 ] [ 10:46 ] [ حامد ]
شبی گفتم به قليانم که از جانم چه ميخواهی؟نوشت باخط دود خود به دردت ميخورم گاهی، توبر من مينهی اتش كه درد خود کني تسكين:من بيچاره ميسوزم تو از حالم چه میدانی از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم درود بیکران هم چون خلیج همیشه نیلگون پارس و دریای خزر . شادباشی به اندازه قدمت تاریخی سرزمینم پارس . نوروز کهن به هم کیشان و همه دوستان شادباش و تهنیت میگم . سالی پر از خوشی موفقیت و کامیابی ارزومندم . نوروزتان پیروز . [ شنبه 3 فروردین1392 ] [ 13:41 ] [ حامد ]
نکته : سال نو تبریک میگم امیدوارم دوستان عزیز همیشه شاد و سالم باشند در کناره خانواده عزیز و در زیر سایه پدر و مادر . بهترین آرزوی من برای دوستان موفقیت خوشبختی و آزادی میهن عزیزم .
[ جمعه 18 اسفند1391 ] [ 0:31 ] [ حامد ]
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابه جا کردن خکهای پایین کوه بود . از او پرسید : چرااین همه سختی را متحمل می شوی ؟ مورچه گفت : معشوقم به من گفته اگر این کوه را جا به جا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابه جا کنم . حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح را هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام دهی . مورچه گفت ((تمام سعی ام را می کنم ....!)) حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش امده بود برای او کوه را جا به جا کرد . مورچه رو به اسمان کرد و گفت : خدایی را شکرمی گویم که در راه عشق پیامبری به خدمت مور ی در می اورد ... چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان رابکنیم . چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی است ....
[ چهارشنبه 1 آذر1391 ] [ 8:26 ] [ حامد ]
دانشجویی سر کلاس فلیفه نشسته بود. موضوع درس درباره ی خدا بود . استاد پرسید : ایا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ? کسی پاسخی نداد . استاد دوباره پرسید . ایا کسی هست خدا را لمس کرده باشد?استاد برای سومین بار پرسید : ایا در کلاس کسی هست خدا را دیده باشد ? برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با فاطعیت گفت خدا وجود ندارد .((دانشجوی به هیچ وجه با استدلال موافق نبود و اجازه خواست صحبت کند .استاد پذیرفت . دانشجو از همکلاسی های خود پرسید: ایا در کلاس کسی هست مغز استاد را دیده باشد .ایا در کلاس کسی هست صدای مغز استاد را شنیده باشد ? (( همه سکوت کردند )) . ایا کسی هست در کلاس مغز استاد را لمس کرده باشد ? وقتی برای سومین کسی پاسخ نداد . پس دانشجو نتیجه گیری می کنیم : استاد در سر خود مغز ندارد .
[ سه شنبه 2 آبان1391 ] [ 11:6 ] [ حامد ]
مهم این نیست که قشنگ باشی .... قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق .... که عشق خود می داند آئین بزرگ کردنت را ... بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی . موفقیت ژیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن . زلال باش ... زلال باش .. فرقی نمی کند که گودال کوچک ابی باشی یا دریایی که بیکران زلال باشد . اسمان در تو پیداست . دو چیز را هیچ فراموش خوبی به کسی می کنی . بدی کسی که به تو می کند . در دنیا فقط ۳ نفر هستند که بدون هیچ چشمداشتی و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف می نمایند . پدر و مادر و نفر سومی که پیدایش می کنی . مواظب باش که از دستش ندهی و بدان تو هم برای او نفر سوم خواهی بود .
[ یکشنبه 2 مهر1391 ] [ 0:3 ] [ حامد ]
ای آزادی
اگر روزی به سرزمین من رسیدی ، در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه با لهجهای غریب و فرهنگی عرب و چشمهایی سرد و ترسناک نیا … برایمان از مرگ نگو … به گورستان نرو ، گورستان پایان است ، نباید آغاز باشد . … این بار توی دهان هیچ کس نزن ، وعدهی توخالی نده ، نفت را بر سر سفرهها نیار ، از آب و برق مجانی نگو ، از تلاش انسانی بگو ، از سازندگی و آبادانی بگو … آی آزادی ! اگر روزی به سرزمین من رسیدی ، با شادی بیا . با چادر سیاه و تحجر و ریش نیا ، با مارش نظامی و جنگ نیا ، با آواز و موسیقی و رنگ بیا … با تفنگهای بزرگ در دست کودکان کوچک نیا ، با گل و بوسه و کتاب بیا . از تقوا و جنگ و شهادت نگو ، از انسانیت و صلح و شهامت بگو . برایمان از زندگی بگو ، از پنجرههای باز بگو ، دلهای ما را با نسیم آشتی بده ، با دوستی و عشق آشنایمان کن . به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم ، چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت . آی آزادی ! با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیزتری ! بدانیم که آزادی یک نعمت نیست، یک مسولیت است . به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است ! ما را با خودت آشنا کن ، ما از تو چیز زیادی نمیدانیم . ما فقط نامت را زمزمه کردهایم . ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم ماندهایم . ای نادیدهترین ! اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم … هان ! آی آزادی ! تا بر دروازههای این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم ، تا در حافظهی کند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند ، تا تو را با بیبندوباری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم . آخر میدانی ؟ (( بهای قدمهای تو بر این خاک خونهای خوبترین فرزندان این سرزمین بوده است )) بهای تو سنگینترین بهای دنیاست . پس این بار با آگاهی بیا … با آگاهی … [ شنبه 4 شهریور1391 ] [ 14:23 ] [ حامد ]
فقر چیست؟
میخوام بگویم فقر چیست، فقر چیزی است که همه جا سر می کشد، فقر،گرسنگی نیست،عریانی هم نیست، فقر چیزی را" نداشتن" است،ولی آن چیز پول نیست،طلا و غذا نیست، ... فقر همان گرد وخاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند، فقر ،تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خورد میکند، فقر ،کتیبه سه هزار ساله ی است که روی آن یادگاری نوشته اند، فقر ،پوست موزی است که از پنجره یک ماشین به خیابان انداخته می شود، فقر همه جا سر میکشد، فقر ،شب را "بی غذا" سر کردن نیست، فقر،روز را "بی اندیشه"سر کردن است ... [ یکشنبه 1 مرداد1391 ] [ 23:10 ] [ حامد ]
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . [ پنجشنبه 1 تیر1391 ] [ 23:12 ] [ حامد ]
درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد. چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او کرد. كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند. كریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟ درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه میخواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد... روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست !!! نکته : ۱۲ خرداد روز تولدمه همین .
[ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ 15:14 ] [ حامد ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||