.
X
تبلیغات
عشق محبت دوستی

عشق محبت دوستی
 
لینک دوستان

پسرکوچولو به مادر خود گفت: مادرداری به کجا می روی ؟ مادر گفت : عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت خاصی برخوردار است به شهر ما آمده است .این طلایی ترین فرصتی است که می توانم اوراببینم و با او صحبت کنم .خیلی زود برمی گردم .اگراووقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود .

درحالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت برگشت پسر به مادرش گفت : مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی.

مادر بالحنی از خستگی وعصبانیت گفت: من وجمعیت زیادی از مردم بسیارمنتظر ماندیم اما ما به خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است . ای کاش خدا شهر و محبوبیتی را که به این بازیگر کرده است به ما داده بود ... کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود را بیرون آورد وگفت : مادر آماده شو باهم به جایی برویم من می توانم ای آرزوی تورا برآورده... کنم . اما مادر اعتنایی نکرد و گفت : این شوخی ها چیست اوپیش از نیم ساعت است که این شهررا ترک کرده است .حرفهای تو چه معنی

می دهد. پسر ملتسمانه به مادر گفت : مادر خواهش می کنم به من اعتماد کن فقط با من بیا ....

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم . در حالی که به کلیساس بزرگ اشاره کرد مادر از این کار پسر دلخورشده بود با صدایی پر از خشم گفت : من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست. آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از ان نیست که با ان بازیگر محبوب حرف بزنی ؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا. مادر هیچ نگفت و خاموش ماند .

 

 

نوبهار باستانی نوید دهنده بهار زندگانی یاد آور شکوه ایران ویگانه پایدار تخت جمشید را به شما تبریک می گوییم .

سال 1393خورشیدی به همه هموطنان عزیز مبارک .سالی سبز و پپر از شادی داشته باشید .

شاد و سبز باشید .

[ شنبه 2 فروردین1393 ] [ 18:58 ] [ حامد ]
NOWRUZ 1393 - تحویل سال در ایران
March 20th - پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۲
ساعت ۲۰:۲۷:۰۷
هشت و بیست هفت دقیقه و هفت ثانیه شب


[ جمعه 2 اسفند1392 ] [ 22:27 ] [ حامد ]

زنــــدگی با پــــــدر یـعنی اطـمیـنان
زنـــــــدگی با مـــــادر یـعنی اسایشـی به یاد مـانـدنــی
زنــــــــــدگی با خـــــانواده یعنــی محـــبــت و عــشــق
هر کــدام نبــاشد بـی شــک جــایش هـــیچ وقــت پر نـمیــشود…. 

[ دوشنبه 7 بهمن1392 ] [ 20:11 ] [ حامد ]
[ دوشنبه 2 دی1392 ] [ 17:0 ] [ حامد ]
دلم یک دوست میخواهد
دلم یک دوست می خواهد که خیلی مهربان باشد
دلـــش اندازه ی دریــــــا ، به رنــگ آسمان باشد
کسـی باشد پر از شبنم ؛ پرازپروانه ؛ آهو ؛ آب
صدایش چکه ای آواز ؛ نگاهـش تکه ای مهتاب
دلــم می خواهد او چیـــزی شبیه برف و مه باشد
و جنــس دسـت هایش از هـــــــوای پاک ده باشد
کســـی باد که حــرفم را بفهمد با دل و جانـــــــش
پرستــــــــوی دلــم راحت ؛ بخوابد توی دستــــــانش
همیشـــــــه صبح تا شب من در این رویای شیرینم
تمام صــــــــورتم چشم است ولــی او را نمی بینــم


[ شنبه 2 آذر1392 ] [ 21:42 ] [ حامد ]
«پدرم عاشق مادرم بود ولی هرگز به او نگفت،
اما وقتی که مادرم بیمار بود دکتر درجه تب را در دهان پدرم می گذاشت!» 

[ چهارشنبه 1 آبان1392 ] [ 19:45 ] [ حامد ]
به خدا گفتم: همه چیز بهم بده تا از زندگی لذت ببرم. 
خدا فرمود:زندگی بهت دادم تا از همه چیز لذت ببری …

[ سه شنبه 2 مهر1392 ] [ 18:19 ] [ حامد ]
در یکی از روستاهای شهر رم پیرمرد ثروتمندی زندگی می کرد که تنها بود
او دارای صورتی زشت و بدترکیب بود
شاید به خاطر همین بود که هیچکس نزدیک او نمی شد
و همه مردم از او کناره گیری می کردند
قیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد
رفتارهای بد اهالی دهکده باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود
او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شده بود
سال های زیادی این وضعیت ادامه داشت
تا اینکه یک روز همسایه ای جدیدی در کنار خانه ی پیرمرد سکنی گزید
آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر بچه ی زیبایی داشتند
یک روز دخترک که از وجود پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او در حال گذر بود که
ناگهان پیرمرد هم بیرون آمد و نگاهشان در هم گره خورد
اما اینبار مثل همیشه نبود دخترک نه ترسید نه فرار کرد
حتی با لبخندی زبا به پیرمرد نگاه کرد و بعد از چند ثانیه سلام کرد و رفت
طرز برخورد دخترک چنان در پیرمرد تاثیر گذاشت که او هر روز به بهانه های مختلف بیرون خانه می آمد تا دخترک را ببیند
دخترک هم به این موضوع پی برده بود و هم روز بیشتر به پیرمرد محبت می کرد
دخترک بهمراه خانواده اش یک هفته به مسافرت رفتند و بعد از برگشت متوجه شد خبری از دوست پیرش نیست
دو هفته بعد پستچی نامه ای در خانه ی دخترک آورد
وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که تمام مال و اموالش را به نام دخترک کرده بود
و در پایان وصیت نامه نوشته بود
تو وارث آمدن لبخند بر روی لب من بودی
[ جمعه 1 شهریور1392 ] [ 3:34 ] [ حامد ]
زندگی زیباست
آفتاب زندگی زیباست
با ترانه های دل نوازش
طلوع زندگی زیباست
با خاطره هایش
غروب زندگی زیباست
با تلخی ها ودرد هایش
آری زندگی زیباست
زیبا تر از گل
زیبا تر از پروانه
اگر تو بخواهی

[ سه شنبه 1 مرداد1392 ] [ 13:58 ] [ حامد ]
پروردگارا..
تو تکراری ترین "حضور" روزگار منی
و من عجیب به آغوش تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام
خدایا..
دلم مرهمی میخواهد از جنس خودت
نزدیک.. بخشنده.. بی منت..

دختر بچه ای از برادرش پرسید : معنی عشق چیست ؟؟
برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شکلات من رو از کوله پشتی مدرسه ام بر میداری ،
و من هر روز باز هم شکلاتم رو همان جا می گذارم …!

لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركیدند.انار ترك برداشت.
خون انار روی دست لیلی چكید.
لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود.
كافی است انار دلت ترك بخورد.


[ شنبه 1 تیر1392 ] [ 12:19 ] [ حامد ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من حامد 24 سالمه امیدوارم از وبلاگ خوشتون امده باشه وساعات خوبی داشته باشید.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم .

من یک پرسپولیسی دو آتیش هستم و خواننده محبوبم منصور بازیگر مورد علاقه من استاد پرویز

پرستویی . سه چیز را برایت ارزومندم 1. خوب بودن را 2 . خوب دیدن را 3. خوب ماندن را
امکانات وب