. عشق محبت دوستی

عشق محبت دوستی
 
لینک دوستان
اول سلام . 

دوستان امیدوارم حال همگی خوب باشید .  

سوم اینکه بعد از چند وقت اومدم بلاگفا ببینم چه خبر . دیدم کل آرشیو چند سال که زحمتی کشیدم  

به فنا رفته از دست این تکنولوژی مدیران بلاگفا خدا خیرشون باین جابه جایی که کردن واقعا خسته نباشند  

تمام پست های گذاشته بودم از بین رفته و هیچی نمونده . من با همه اونها خاطرات تلخ و شیرینی داشتم  

امیدوارم دیگه از این اتفاقات نیفت برای بلاگفا .  

شاد و پیروز باشید دوستان

[ جمعه ۳۰ مرداد۱۳۹۴ ] [ 22:53 ] [ حامد ]

زنــــدگی با پــــــدر یـعنی اطـمیـنان
زنـــــــدگی با مـــــادر یـعنی اسایشـی به یاد مـانـدنــی
زنــــــــــدگی با خـــــانواده یعنــی محـــبــت و عــشــق
هر کــدام نبــاشد بـی شــک جــایش هـــیچ وقــت پر نـمیــشود…. 

[ دوشنبه ۷ بهمن۱۳۹۲ ] [ 20:11 ] [ حامد ]
[ دوشنبه ۲ دی۱۳۹۲ ] [ 17:0 ] [ حامد ]
دلم یک دوست میخواهد
دلم یک دوست می خواهد که خیلی مهربان باشد
دلـــش اندازه ی دریــــــا ، به رنــگ آسمان باشد
کسـی باشد پر از شبنم ؛ پرازپروانه ؛ آهو ؛ آب
صدایش چکه ای آواز ؛ نگاهـش تکه ای مهتاب
دلــم می خواهد او چیـــزی شبیه برف و مه باشد
و جنــس دسـت هایش از هـــــــوای پاک ده باشد
کســـی باد که حــرفم را بفهمد با دل و جانـــــــش
پرستــــــــوی دلــم راحت ؛ بخوابد توی دستــــــانش
همیشـــــــه صبح تا شب من در این رویای شیرینم
تمام صــــــــورتم چشم است ولــی او را نمی بینــم


[ شنبه ۲ آذر۱۳۹۲ ] [ 21:42 ] [ حامد ]
«پدرم عاشق مادرم بود ولی هرگز به او نگفت،
اما وقتی که مادرم بیمار بود دکتر درجه تب را در دهان پدرم می گذاشت!» 

[ چهارشنبه ۱ آبان۱۳۹۲ ] [ 19:45 ] [ حامد ]
به خدا گفتم: همه چیز بهم بده تا از زندگی لذت ببرم. 
خدا فرمود:زندگی بهت دادم تا از همه چیز لذت ببری …

[ سه شنبه ۲ مهر۱۳۹۲ ] [ 18:19 ] [ حامد ]
در یکی از روستاهای شهر رم پیرمرد ثروتمندی زندگی می کرد که تنها بود
او دارای صورتی زشت و بدترکیب بود
شاید به خاطر همین بود که هیچکس نزدیک او نمی شد
و همه مردم از او کناره گیری می کردند
قیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد
رفتارهای بد اهالی دهکده باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود
او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شده بود
سال های زیادی این وضعیت ادامه داشت
تا اینکه یک روز همسایه ای جدیدی در کنار خانه ی پیرمرد سکنی گزید
آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر بچه ی زیبایی داشتند
یک روز دخترک که از وجود پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او در حال گذر بود که
ناگهان پیرمرد هم بیرون آمد و نگاهشان در هم گره خورد
اما اینبار مثل همیشه نبود دخترک نه ترسید نه فرار کرد
حتی با لبخندی زبا به پیرمرد نگاه کرد و بعد از چند ثانیه سلام کرد و رفت
طرز برخورد دخترک چنان در پیرمرد تاثیر گذاشت که او هر روز به بهانه های مختلف بیرون خانه می آمد تا دخترک را ببیند
دخترک هم به این موضوع پی برده بود و هم روز بیشتر به پیرمرد محبت می کرد
دخترک بهمراه خانواده اش یک هفته به مسافرت رفتند و بعد از برگشت متوجه شد خبری از دوست پیرش نیست
دو هفته بعد پستچی نامه ای در خانه ی دخترک آورد
وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که تمام مال و اموالش را به نام دخترک کرده بود
و در پایان وصیت نامه نوشته بود
تو وارث آمدن لبخند بر روی لب من بودی
[ جمعه ۱ شهریور۱۳۹۲ ] [ 3:34 ] [ حامد ]
زندگی زیباست
آفتاب زندگی زیباست
با ترانه های دل نوازش
طلوع زندگی زیباست
با خاطره هایش
غروب زندگی زیباست
با تلخی ها ودرد هایش
آری زندگی زیباست
زیبا تر از گل
زیبا تر از پروانه
اگر تو بخواهی

[ سه شنبه ۱ مرداد۱۳۹۲ ] [ 13:58 ] [ حامد ]
پروردگارا..
تو تکراری ترین "حضور" روزگار منی
و من عجیب به آغوش تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام
خدایا..
دلم مرهمی میخواهد از جنس خودت
نزدیک.. بخشنده.. بی منت..

دختر بچه ای از برادرش پرسید : معنی عشق چیست ؟؟
برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شکلات من رو از کوله پشتی مدرسه ام بر میداری ،
و من هر روز باز هم شکلاتم رو همان جا می گذارم …!

لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركیدند.انار ترك برداشت.
خون انار روی دست لیلی چكید.
لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود.
كافی است انار دلت ترك بخورد.


[ شنبه ۱ تیر۱۳۹۲ ] [ 12:19 ] [ حامد ]
گاو ماما میکرد

گوسفند بع بع میکرد!

سگ واق واق میکرد

و همه با هم فریاد میزدند : حسنک کجایی ؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود .
حسنک مدت زیادی است به خانه نمی آید
او به شهر رفته است و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات
جلوی آینه به موهای خود ژل میزند
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست
چون او به موهای خود گلت میزند
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد
کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است
کبری تصمیم گرفته حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند
چون او با پتروس چت میکرد
پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد .
پتروس دید که سد سوراخ شده
اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود
او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند .
پتروس در حال چت کردن غرق شد
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود
اما کوه روی ریل ریزش کرده بود
ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت
ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد.
ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.
کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت
خانه مثل همیشه سوت و کور بود .
الان چند سالی است کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد
او حتی مهمان خوانده هم ندارد
او حوصله مهمان ندارد .
او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت
اما او از چوپان دروغگو گِله ندارد
چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد .

[ دوشنبه ۶ خرداد۱۳۹۲ ] [ 13:41 ] [ حامد ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من حامد 24 سالمه امیدوارم از وبلاگ خوشتون امده باشه وساعات خوبی داشته باشید.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم .

من یک پرسپولیسی دو آتیش هستم و خواننده محبوبم منصور بازیگر مورد علاقه من استاد پرویز

پرستویی . سه چیز را برایت ارزومندم 1. خوب بودن را 2 . خوب دیدن را 3. خوب ماندن را
امکانات وب